X
تبلیغات
مظلوم ترین شاعر این شهر منم - ××××شعر من شعر ناامیدی هاست
با سلام خدمت یاران

چند وقتی بود که هر وقت دست به قلم می بردم نمی توانستم چیزی بنویسم

از اینکه چند وقتی نتونستم از خودم مطلبی بگذارم از شما بزرگواران عذرخواهی می کنم

 غزل زیر راتقدیم می کنم اما می دانم پر از اشکال است چون برای اولین باره که تو این سبک کاری می نویسم

ان شاءالله که با نقدهای خوبتون منو یاری کنید

من دل درد دیده ای دارم ،از اهالی شهر بیزارم

می دهد چشم های بی احساس چون زبان های چرب آزارم

دل من چینی شکستنی است،چشم هایم بلوری از غربت

آخر خط زاریم اما،همچنان جنس خوب بازارم

روی بالش نمی برد خوابم ،تا سپیده به فکر خورشیدم

در خودم ذوب می شوم امشب،حالتی ناسرودنی دارم

همه رفتند پاک تنهایم ،جز غم و درد هم نشینم نیست

اشک تنهاترین رفیق من است،رین سبب تا به صبح بیدارم

از ریا وفریب می ترسم،از دو رویی خلق حیرانم

می شوم راحت آن زمانی که ،سر خود روی خاک بگذارم

شعر من شعر ناامیدی هاست ،رین سبب زنده است وبیدار است

گر بخواهم بگویم از امّید،باید آتش بگیرد افکارم

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 2:14 توسط احمد بانی ابیانه |